در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
روی صندلی اتوبوس نشسته ام و از شیشه،به یکی از
روزهای نیمه سرد پاییز نگاه میکنم.نی زارهای کنارجاده در
اثر وزیدن باد میرقصند ومن به آنچه درتمام
سال های نفس کشیدنم اتفاق افتاده،فکر میکنم؛
به اینکه چه کسی بودم وچه کسی خواهم شد.من جوانی
هستم تنها که در عین تنهایی عاشقم؛عاشق
خانواده ام،عاشق عزیزانم وعاشق تنهایی،
تنهایی که با اویاد گرفتم به زندگی میتوان خندید
و گاهی هم میتوان شاد بود،وگاهی اوقات میتوان بدون دلیل
از ته دل گریست.من آدمی هستم که گاه
مرتکب اشتباهات خیلی بزرگ میشود اما میتواند خودش را ببخشد... .